TaraneyeBaaraan

تومهربان بودی

آغازماجرا اما

چه سخت تشنه ی جام محبتت بودم

...

سخن تمام نشد

ختم ماجرا پیدا

همیشه باتو نشستن

تلاش بی ثمری بود

چه

کوشش شب و روزم

بسان شخم زدن روی سینه ی دریا

واستغاثه به درگاهت

گره به باد زدن

وهمچو کوفتن آب بود در هاون

مرا رها کردی؟

مرا به مسلخ جلادان

چرا رها کردی؟

مرا که رام تو بودم

اسیر دام تو بودم

چرا رها کردی؟

 

نوشته شده در سه‌شنبه ۳٠ شهریور ،۱۳۸٩ساعت ٤:٤٥ ‎ب.ظ توسط elham نظرات () |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ